|
|
|
1
2
نوشته شده در شانزدهم مرداد 1386ساعت 8:48 PM توسط مهرداد |
![]()
2
نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1385ساعت 5:3 PM توسط مهرداد |
دیرزمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام
دل تنگی خود رادرآیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام شاید که٫ازلرزش دوباره این دل٫واهمه داشته ام راستی٫ میدانستی من هنوز می ترسم.... عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیا موزم دیرزمانی ست گونه هایم٫نافرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستی از دست رفته ناله های تلخ دلتنگی سر دهد٫و اینجا من باز برایت می نویسم راستی٫ تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟.... غمهای زندگی من٫درآغاز و پایان این جاده٫همچون مستی سردرگم اند سستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند به نیستی و فنا می کشاند٫توده ای استخوان خسته وروحی هراسان مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند یاد تو در این روزهای سردر گم جوانی همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش چنگ میزند وبه راز و نیاز می نشیند راستی٫ نمی خواهم هیچ چیز بدانم نمی خواهم هیچ چیز بگوی تنها برایت می نویسم............... با تشکر از وبلاگ حس پرواز
2
نوشته شده در چهارم بهمن 1385ساعت 6:59 PM توسط مهرداد |
... عشق یعنی لایق مریم شدن ... عشق یعنی با خدا هم دم شدن ... عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب ... عشق یعنی خواستن و له له زدن ... عشق یعنی سوختن و پر پر زدن ... عشق یعنی سال های عمر سخت ... عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ ... عشق یعنی با " خدا یا " ساختن ... عشق یعنی چون همیشه باختن ... عشق یعنی حسرت شب های گرم ... عشق یعنی یاد یک رویای نرم ... عشق یعنی یک بیابان خاطره ... عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره ... عشق یعنی گفتنی با گوش کر ... عشق یعنی دیدنی با چشم کور ... عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت ... عشق یعنی آخر خط بهشت ... عشق یعنی گم شدن در لحظه ها ... عشق یعنی آبی یه بی انتها ... عشق یعنی یک سوال بی جواب ... عشق یعنی رفتن توی خواب
2
نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1385ساعت 7:45 PM توسط مهرداد |
دوباره سلام سلام
دوباره بعد از مدت چند ماه اومدم اما اين دفعه يه جوره ديگه روش كار وبلاگ به اين صورت كه مطالب رو شما ارسال ميكنين و ما لينك شما رو ۲ بار پيوند ميكنيم به اين صورت كه يك بار در مطلب ارسالي شما و يكي هم در قسمت پيوندها تا آماده شدن سايت ترانه هاي عاشقانه به اين ترتيب ميتونين آدرس وبلاگ خود را به ما معرفي كنين تا در بزرگترين پرتال اختصاصي وبلاگهاي عاشقانه وبلاگ شما هم ثبت بشه پس هركسي كه مطلبي داره ميتونه تو قسمت نظرات بنويسه و ما هم همه مطالب رو در وبلاگ قرار ميدهيم.
2
نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1385ساعت 7:48 PM توسط مهرداد |
تولدی دیگر همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين آيه ترا آه كشيدم آه من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم زندگي شايد يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد زندگي شايد ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي يا عبور گيج رهگذري باشد كه كلاه از سر بر ميدارد و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير زندگي شايد آن لحظه مسدوديست كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد و در اين حسي است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست دل من كه به اندازه يك عشقست به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گلها در گلدان به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي و به آواز قناري ها كه به اندازه يك پنجره مي خوانند آه سهم من اينست سهم من اينست سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد دستهايت را دوست ميدارم دستهايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت گوشواري به دو گوشم مي آويزم از دو گيلاس سرخ همزاد و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم كوچه اي هست كه در آنجا پسراني كه به من عاشق بودند هنوز با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد كوچه اي هست كه قلب من آن را از محله هاي كودكيم دزديده ست سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن حجمي از تصويري آگاه كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد و بدينسانست كه كسي مي ميرد و كسي مي ماند هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد من پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد و دلش را در يك ني لبك چوبين مي نوازد آرام آرام پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد فروغ فرخ زاد
2
نوشته شده در بیستم خرداد 1385ساعت 11:23 PM توسط مهرداد |
میگم سلام میگی برو قلبم واست جا نداه
میگم تو رو خدا نرو میگی که فایده نداره نمیدونستم که تو هم مثل بقیه میمونی دل تو از سنگ و آهن اینو خودت خوب میدونی قلب منو شکستی فکر کردی که کی هستی؟ تو دل ما زیاده عاشق راستی راستی بهت میگم میدونی که خیلی بی وفایی میگی که من همینم بمونی یا نمونی میگی فرقی نداره بودن من واسه تو راست میگی که زیاده قلب هلاک واسه تو
2
نوشته شده در هفدهم خرداد 1385ساعت 1:5 AM توسط مهرداد |
عشق از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد. از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان. از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است . از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است . از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد. از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پایان ندارد
2
نوشته شده در یکم خرداد 1385ساعت 8:2 PM توسط مهرداد |
bacheha shookhi shookhi be gongeshk ha sang mizanand va gongeshk ha jedi jedi mimirand adamha shookhi shookhi zakhm mizanand va ghalb ha jedi jedi mishekanand va to shookhi shookhi labkhand mizani va man jedi jedi ashegh mishavam
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنند و گنجشکها جدی جدی میمیرند آدمها شوخی شوخی خم میزنند و قلب ها جدی جدی میشکنند و تو شوخی شوخی لبخند میزنی و من جدی جدی عاشق میشوم
2
نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:38 AM توسط مهرداد |
این شعرو وحید برام فرستاده
با تشکر از وحید
خواستم بگويم دوستت دارم اشك سرازير شد خواستم بگويم مي خواهمت دلم تپيد حرف دلم را كلمات قدرت ابراز نداشت ماندم ماندم ماندم پي كلمات گشتم دايره المعارف تمام شد اما حرف دلم پر پرواز نداشت ناگهان صدايي گفت ((سني سودوم)) ((سنه توتقونوم)) اورگيم سيزلامادان دوشدي داهي اينجلر كن اورگون چكدي آهي ((ياتدي داهي)) ((ياتدي داهي))
2
نوشته شده در یکم اردیبهشت 1385ساعت 7:16 PM توسط مهرداد |
آفلاین delam mikhad behet begam dooset daram room nemishe off mizaram....delam mikhad ta on mishi biam ke ba ham chat konim room nemishe ta on mishi man off misham....delam mikhad too voice chata dad bezanam man ashegham asheghe to room nemishe ta voice midi rad mikonam...delam mikhad ta poshte net bet mobamo bedam room nemishe behet migam mob nadaram...hala kojayi ke bebini man chejoori room mishe send to all konam ke ashegham asheghe to ey (friend list)e azizam ino baraye kolle friend listet befrest motmaen bash ooni ke dooset dare barat off ya pm mizane ke asheghete(hamisheeeeeee)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
2
نوشته شده در هشتم فروردین 1385ساعت 5:59 PM توسط مهرداد |
یه روزی یه عاشقی بود اگه تو پیشم میموندی غصه هام به سر میومد
اگه تو پیشم میموندی غصه هام به سر میومد
تو یه فانوس واسه دریا تو یه دریا واسه کشتی
میون مسافرا کاش اسم ما رو می نوشتی
واسه خوندن ترانه دیگه بی تو خیلی تنهام
کلاغا...فقط کلاغا میپرن تو شهر رؤیام
واسه ی گذشتن از شب دیگه جرأتی ندارم
نمی تونم دیگه بی تو پا به جاده ها بذارم
اگه تو پیشم میموندی غصه هام به سر میومد
اگه تو پیشم میموندی غصه هام به سر میومد
تو یه فانوس واسه دریا تو یه دریا واسه کشتی
میون مسافرا کاش اسم ما رو می نوشتی
یه روزی یه عاشقی بود واسه چشمای تو میمرد
باد اومد گلاشو دزدید آب اومد زندگیشو برد
تو غلط خوندی و رفتی اشک و آواز شبامو
من درست نوشته بودم همه ی ترانه هامو
اگه تو پیشم میموندی غصه هام به سر میومد
اگه تو پیشم میموندی غصه هام به سر میومد
2
نوشته شده در هشتم اسفند 1384ساعت 4:19 PM توسط مهرداد |
حافظ الا ای آهوی وحشی کجايی
مرا با توست چندين آشنايی دو تنها و دو سرگردان دو بيکس دد و دامت کمين از پيش و از پس بيا تا حال يکديگر بدانيم مراد هم بجوييم ار توانيم که میبينم که اين دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش که خواهد شد بگوييد ای رفيقان رفيق بيکسان يار غريبان مگر خضر مبارک پی درآيد ز يمن همتش کاری گشايد مگر وقت وفا پروردن آمد که فالم لا تذرنی فردا آمد چنينم هست ياد از پير دانا فراموشم نشد، هرگز همانا که روزی رهروی در سرزمينی به لطفش گفت رندی رهنشينی که ای سالک چه در انبانه داری بيا دامی بنه گر دانه داری جوابش داد گفتا دام دارم ولی سيمرغ میبايد شکارم بگفتا چون به دست آری نشانش که از ما بینشان است آشيانش چو آن سرو روان شد کاروانی چو شاخ سرو میکن ديدهبانی مده جام می و پای گل از دست ولی غافل مباش از دهر سرمست لب سر چشمهای و طرف جويی نم اشکی و با خود گفت و گويی نياز من چه وزن آرد بدين ساز که خورشيد غنی شد کيسه پرداز به ياد رفتگان و دوستداران موافق گرد با ابر بهاران چنان بيرحم زد تيغ جدايی که گويی خود نبودهست آشنايی چو نالان آمدت آب روان پيش مدد بخشش از آب ديده خويش نکرد آن همدم ديرين مدارا مسلمانان مسلمانان خدا را مگر خضر مبارکپی تواند که اين تنها بدان تنها رساند تو گوهر بين و از خر مهره بگذر ز طرزی کن نگردد شهره بگذر چو من ماهی کلک آرم به تحرير تو از نون والقلم میپرس تفسير روان را با خرد درهم سرشتم وز آن تخمی که حاصل بود کشتم فرحبخشی در اين ترکيب پيداست که نغز شعر و مغز جان اجزاست بيا وز نکهت اين طيب اميد مشام جان معطر ساز جاويد که اين نافه ز چين جيب حور است نه آن آهو که از مردم نفور است رفيقان قدر يکديگر بدانيد چو معلوم است شرح از بر مخوانيد مقالات نصيحت گو همين است که سنگانداز هجران در کمين است
2
نوشته شده در بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 4:59 PM توسط مهرداد |
تقدیم به ترانه چشــــــم وا کن که لبت خوشه انگور شود
هر چه ناز است به چشمان تو منظور شود چشـــــــم وا کن که تو را سير ببينم شايد دلم آشفتــــه آن قهــــوه ای شــــور شود آتشيــــــن شو،هوس ميــــوه نوبر کـــردم سرخ کن گونه که شرم از دهنم دور شود سرخ نوشيدی و آب از لب من جاری شد رفت تا روی لبـــت موجی مغــــــرور شود قسمت اين بود بخندی و به کامم بکشی تا دلت صاحـــب يک نيمــــه رنجـــور شود من شدم رود و تو درياچه ای از نور شدی من شدم اشک که آب دهنــت شور شود
2
نوشته شده در دوازدهم بهمن 1384ساعت 5:42 PM توسط مهرداد |
بنام خداوند مهر دیشب در مبان انبوه سکوتی که تنهاییم را پر کرده بود به کودکی هایم بازگشتم ! دویدن ها و نرسیدن ها ... اشکها و لبخندها ... دست نوازش پدر ... گرمی آغوش مادر دعواهای کودکانه با خواهر کوچکترم و همان رجزخوانی ها برای برادربزرگم یاد آن شعرای حافظ و امید مادر که همیشه می گفت : تا شقایق زندست زندگی باید کرد ! بی صدا ... بی ریا ... لبخندی گوشه لبم نقش می بندد و من از دیدنش بی نصیب . لبخند کمرنگترشد و من تازه توانستم آن را حس کنم ... کم کم بزرگ شدم و در تمام لحظه های شلوغ بواقع من تنهاترین ثانیه ها را سوزاندم . فریادی خاموش در عمق گلوی همیشه در بغض غرقم ! سکوت را می شکند و اولین بلور... اولین اشک و هزارمین آه و صد افسوس . خاطراتی از گذرم کنار رودخانه ... همان رودخانه ای که روزی شاعرکی در مدحش گفت : آب را گل نکنیم ... سکوت شیشه ای شب با هزارویکمین آه من شکست و من سوار بر قایق سهراب ! همان قایقی که روزی آنرا خواهم ساخت ... خواهم انداخت به آب ! پلکهایم را روی هم فشردم و همه احساس خفته ای که در سرازیری قلبم گم گشته بود بیکباره فوران کرد و چشم بارانی شد ! اشک مثل سیل و آزاد ! انگار اشکهای خیس من هم برای آزادی از قفس چشم هایم . پلکهایم لحظه شماری می کرد . یاد آن نغمه سهراب بخیر که عاشق می گفت : قفسی خواهم ساخت ... می فروشم به شما ... تا با آواز شقایق که در آن زندانیست ...دل تنهایی خود تازه کنید. خوب که فکر می کنم و به نتیجه ای که نمی رسم ... شاید دیوانه ... شاید مستانه ... شاید عاشقانه ! نگاهم را به نقطه ای می دوزم و زمزمه می کنم حتما خدا در همین نقطه ایست که من به آن زل زده ام و چشمهایم گریان . یاد آن شعر بخیر : بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر باشد !
2
نوشته شده در دهم دی 1384ساعت 11:7 PM توسط مهرداد |
روز قسمت روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي کرد
خدا گفت:چيزي از من بخواهيد, هر چه که باشد, شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد که خدا بسيار بخشنده است در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت :خدايا, من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ, نه بالي و نه پايي, نه آسمان و نه دريا تنها کمي از خودت, تنها کمي از خودت به من بده خدا گفت:آن که نوري با خود دارد, بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان ميشوي. و رو به ديگران گفت:کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست, زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست ******** هزاران سال است که اوروي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست, چراغ کرم شب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده است
2
نوشته شده در نهم دی 1384ساعت 7:21 PM توسط مهرداد |
2
نوشته شده در سی ام آذر 1384ساعت 2:58 PM توسط مهرداد |
دستانت رابسویم آوردی
برق همیشگی درچشمانت بود به راست وچپ می غلتید رقص برگهای پاییزراتداعی می کرد وآغوش زمین همواره گرم است چه بگویم آخراین دستانم نبودکه بی تاب شده بود لبانم دلتنگی می کرد دلواپس بود وسایبان چشمانت راطلب می کرد وتوتنها به دستانم امیدواربودی دستانم خشکیده بود چندگام مانده بود وحال یک گام گفتی هیچگاه دستانم را برایت مهیانخواهم کرد وبی هیچ درنگی رفتی لبهایم خشکید
2
نوشته شده در بیستم آذر 1384ساعت 7:22 PM توسط مهرداد |
عشق يك آينه است و رابطه واقعي ، آينه اي است كه در آن دو عاشق چهره يكديگر را مي بينند و خدا را باز مي شناسند .اين راهي بسوي پروردگار است .
زندگي به هيچ روي اسرار آميز نيست ، زندگی بر برگ برگ درختان و بر تك تك شنهاي ساحل دريا نوشته شده است . زندگي در هر يك از انوار زرين آفتاب گنجانيده شده است .به هر چه بر مي خوری زندگي است با تمام زيبايی اش. ذهني تكامل يافته است كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي در آيد ، از ديگران ، از خودش از هر چيزي . زندگي حيرتي است هميشگی دو دستي چسبيدن به هر چيزي نشانگر بي اعتمادي است . اگر به زن يا مردي عشق مي ورزي و دو دستي به او چسبيده اي ، اين به تمام معنا نشان مي دهد كه اعتماد نمي كنی عشق هرگز قادر به تملك نيست.عشق آزادي بخشيدن به ديگري است . عشق هديه اي بدون قيد و شرط است . عشق معامله نيست . هر لحظه چنان زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ، شايد كه واقعا واپسين لحظه باشد. عشق نخستين گام به سوي كبرياست و تسليم ، آخرين گام و اين دو گام كل سفر است . اگر بيشتر عشق بورزي ، بيشتري ، اگر كمتر عشق بورزي كمتري ، تو هميشه در تناسب با عشقت هستي . عبادت تفريح است . بنابراين چنانچه كه به معبد رفتي و خيلي جدي شدي ، معبد را عوضي گرفته اي . براي خنديدن ، شادماني و لذت به معبد برو . ما به بال احتياج داريم ، بال هاي عشق ، نه بالهاي منطق ، منطق تو را به سمت پايين مي كشد . منطق تابع قانون جاذبه است . عشق تو را به سوي ستاره ها مي برد . مرگ تنها براي آن عده اي زيباست كه زندگي خود را زيبا سپري كرده اند . آنان كه از زيستن نهراسيده اند . آنان كه به قدر كافي شهامت زندگي كردن داشته اند . آنان كه عشق ورزيدند ، آنان كه به رقص در آمدند و آنان كه جشن گرفتند . در هر كاري كه انجام مي دهي بي همتايي خويش را به نمايش بگذار . فرديت خود را عرضه كن .بگذار هستي به تو افتخار كند .آنگاه زندگي ، همچون وبالي برگردن احساس نخواهد شد . زندگي به عطري دل انگيز بدل خواهد شد . درختان عاشق زمين اند و زمين عاشق درختان . پرندگان عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمين عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمين . سراسر هستي در اقيانوس عظيم عشق به سر مي برد . بگذار عشق نيايش تو باشد ، بگذار عشق عبادت تو باشد .
2
نوشته شده در شانزدهم آذر 1384ساعت 9:41 AM توسط مهرداد |
2
نوشته شده در هشتم آذر 1384ساعت 8:48 PM توسط مهرداد |
![]()
2
نوشته شده در هشتم آذر 1384ساعت 8:44 PM توسط مهرداد |
يادمان باشد یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
2
نوشته شده در سی ام آبان 1384ساعت 6:28 AM توسط مهرداد |
زلزله هموطن دل نگران فرداي تو ام
تو که هستي ات در لحظه اي بر باد رفت تو که عزيزت اينچنين به زير خاک رفت هموطن امروز اگر از تو دورم قلبم از هر زمان به تو نزديکتر است هموطن غم تو درد من است هموطن دلم را به زير پايت مي گذارم هموطن اشکهايت را از ديده مي زدايم هموطن کلبه ات را دوباره مي سازم هموطن پوست تنم را به جاي فرش زير پايت مي گذارم هموطن قشنگترين گلها را در باغچه دلت مي کارم حتي اگر لحظه اي لبخند را به لبانت بازگردانم هموطن در خلوتم برايت بهترين سروده ها را مي سرايم هموطن دستت را به تسليت مي فشارم
2
نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1384ساعت 5:23 PM توسط مهرداد |
2
نوشته شده در بیست و یکم آبان 1384ساعت 5:11 PM توسط مهرداد |
آغوش كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود دو تا چشمات پر از اندوه واسه دل شكستگيم بود آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه واسه چي خدا نخواسته من كنار تو باشم قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه عشق تو ، بودن با تو پرم از ترانه تو گر چه واژه ها حقيرن خوبه وقتي نيستي پيشم اونا دستمو مي گيرن راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه تنها شاهد واسه غصه ، گريه و تنهاييم اونه واي اگرمن اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم يه پرنده شم شبونه بكشم پر به خيالت برسم به لونه تو بگيرم سر زير بالت زندگيم رنگ خا بود اگه تنها تو رو داشتم اگه ميشد واسه گريه رو شونت سر مي گذاشتم ...
2
نوشته شده در پانزدهم آبان 1384ساعت 7:12 PM توسط مهرداد |
2
نوشته شده در یازدهم آبان 1384ساعت 8:58 AM توسط مهرداد |
حدیث مهربونی اونكه پشت شيشه شبا سر میذاره
میدونه پنجره بین ما دیواره از پشت شیشه ها با رنج بی زبونی میخونه با اشاره حدیث مهربونی حدیث مهربونی پشت این پنجره های بسته نامهربون برام از خوبی و از شادی بخون پشت این پنجره های بسته نامهربون برام از خوبی و از شادی بخون صدای گریه هامون،نوای هر شب ماست تو این شب غریبه،صدای تو آشناست تو این کویر غربت کسی به فکر ما نیست به فکر آبی دور به فکر دریاها نیست شب،نباید،تو دلم،خونه کنه بگو آفتاب زلفاشو شونه کنه
2
نوشته شده در دهم آبان 1384ساعت 3:53 PM توسط مهرداد |
غروب من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاريکی تلخی داشت به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نيومدی همان لحظه که خورشيد خانم داشت می رفت به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی و لی نميدانستم که به زيبا یهای دنيا نبايد دل بست به تويی که زيبايی محض بودی آنروز غروب عشق من بود من فهميدم که وعده گلرخان وفايی ندارد شکوه هايی که از تو داشتم به فراموشی سپردم و گفتم که بايد او را زخاطر برد خورشيد رفت و شب امد ولی من هنوز روز را نديده ام اگر هر غروب طلوعی دارد ولی اين غروب طلوعی ندارد حالا ديگر من مانده ام و يک دنيا تاريکی غروب عشق اگر غمگين بود ولی برایم دوست داشتنی بود
2
نوشته شده در دهم آبان 1384ساعت 3:29 PM توسط مهرداد |
عاشقانه... سینه از عطر توام سنگین شده ای بروی چشم من گسترده خویش شایدم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم ز الودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من اتشی در سایه مژگان من ای زگندمزارها سر شارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر جز درد خوشبختیم نیست ای دل تنگ من و این بار نو؟ هایهوی زندگی در قعر گور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گر که در خود داشتم هر کسی را تو نمی انگاشتم درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سر نهادن بر سینه دل سینه ها سینه الودن به چرک کینه ها در نوازش نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن زر نهادن در کف طرارها گمشدن در پهنه یازارها اه ای با جان من اویخته ای مرا از گور من انگیخته چون ستاره با دو بال زرنشان امده از دور دست اسمان از تو تنهائیم خاموشی گرفت پیکرم بوی هم اغوشی گرفت جوی خشک سینه ام را اب تو بستر رگهام راسیلاب تو درجهانی اینچنین سرد و سیاه با قدمهایت قدمهایم براه ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گیسویم را از نوازش سوخته گونه هایم از هرم خواهش سوخته اه ای بیگانه با پیراهنم اشنای سبزه زاران تنم اه ای روشنان طلوع بی غروب افتاب سرزمین های جنوب اه اه ای سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سیراب تر عشق دیگر نیست این این خبر گیست چلچراغی در سکوت و تیر گیست غشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم من نیستم حیف از ان عمری که با من زیستم ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پیکرت پیراهنم اه میخواهم که بشکافم ز هم شایدم یکدم بیالاید به غم اه میخواهم که بر خیزم ز جای همچو ابری اشک ریزم هایهای ای دل تنگ من و این دود عود؟ در شبستان زخمه های چنگ و رود؟ این فضای خالی و پروازها؟ این شب خاموش و این ارزوها؟ ای نگاهت لای لائی سحر بار گاهوار کودکان بیقرار ای نفسهایت نسیم نمیخواب شسته از من لرزه های اظطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیای من ای مرا با شور شعر امیخته اینهمه اتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به اتش سوختی شعر زیبای فروغ فرخزاد
2
نوشته شده در سی ام مهر 1384ساعت 7:57 PM توسط مهرداد |
سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت سفری که برنگشتم،گم شدم توی نگاهت یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود چشم تو مثل یه سایه ،همه جا همسفرم بود من همون لحظه ی اول آخر راه می دیدم تپش عشقمو تو رگهام عاشقونه می شنیدم وای اگر،همسفرم بعد از این در سفر بی تو من تنها باشم
2
نوشته شده در سی ام مهر 1384ساعت 7:23 PM توسط مهرداد |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک هفته سوم مرداد 1386 هفته چهارم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته اوّل خرداد 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته دوم فروردین 1385 هفته دوم اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته دوم بهمن 1384 هفته دوم دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته چهارم مهر 1384 هفته سوم مهر 1384 هفته دوم مهر 1384 هفته سوم شهریور 1384 هفته دوم شهریور 1384 هفته اوّل شهریور 1384 هفته چهارم مرداد 1384 بودنها نبودنها دگرگونیها روزهای صدفی چشمان بی فروغ کلاغ سیاه خاتون ندا عشق حسام هر چی میخوای اینجا هست جادوگر شب یلدا یکدلی عشق من به... وب نوشتهای آینا خاطرات هستی كلبه عشق ما نیلوفرانه عصر فریاد دولت عشق گل ستاره مهتاب عروس دریاهای ایران طراح قالب |